بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم

دارم میجنگم برای هر چیز کوچیکی

جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱ 18:28 fafa

چند ماه پیش وقتی ک رل داشتم

عموم یک نفر رو معرفی کرد برای خواستگاری

بعد اینم شرایطش عین من بود یعنی شهرستانی بود اومده بودن تهران برای زندگی

خلاصه که ازدواج مون به جایی نرسید

بعد چند مدت پیام داده

بیا باهم رفیق باشیم

همون رل خودمون

میگما پسرا چقدر پررو شدن

برگشته میگه ازدواج ک نشد بیا رل باشیم

پ.ن: اینم اعتراف کنم

همچینم ازش بدم نمیادا اگه آدم بود اخلاق داشت رل میزدم

چون خیلی قدش بلنده واقعا لذت میبردم از طولانی بودنش

ولی خو دیگ رل هم نمی شد ضایع بود

پسره ی پرو

چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱ 22:11 fafa

دلم میخواست به تاریخش بیام و بنویسم ولی خب

یادم رفته بود

این روزا اینقدر درگیر کارای بیمارستان و ...

هستم و بودم

زندگی از دستم در رفته

مدام کاره و کار

میفهمی

وقتی اینقدر شلوغی ک ب طور جنون آمیزی کار میکنی

انگار از یه چیزی سخت دلخوری و میخای پشت کار زیاد قایمش کنی

پ.ن: برگشت بعد از جداییش با یک پیام ساده

بعد یک ماه و خرده ای برگشت

پ.ن 2: منم قبولشش کردم ولی خیلی سردم و خودش هم فهمیده و

همش میگه تو سرد شدی

خب معلومه ک میشم آدم اینقدر بی ثبات

روانی

منو ول کردی

رفتی

دوراتو زدی

برگشتی

الان چی میخای

چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱ 22:7 fafa