|
بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم
|
دستبند طلام رو گم کردم
دیروز
فوق العاده شلوغ بودم
شب قبلش نتونستم خوب ب خوابم برای همین یکم هم چی رو مخم بود و
نمیدونسم چ کنم
سرکار مدام چشمم می پرید
خسته و داغان و له رفتم به سمت ارایشگاه برای ناخن
یه ناخن خوشگل برای عید زدم و بعدش رفتم برای خونه
ک فقط یکم استراحت کنم
که دیدم لوستری اومده
ششوهرمم هیچ کاری نکرده خونه رو تمیز کنه
سریع جمع و جور کردم همه چی رو
بعدم کمک اقای نصاب کردم جهت نصب لوستر و ....
پذیرایی و این حرفا
بعد از اینکه اونا رفتن
من نشستم و بی حال داشتم وا می رفتم
درحالی که شوشو کلی خوابیده و پرانرژی داشت میومد که من شام میخوام
گشنمه...
پاشدم ماکارونی پختم برای شوشو
و بعدش هم منتظر اماده شدنش شدم
شبش دیگه رو به بیهوشی رو بالش خوابم برده بود
بازنگ گوشی بیدار شدم
و اینقدر کلافه بوم که گریه کردم
تا تونستم خوب بخوابم
هی دلم می خواد بیام بنویسم
هی نمیشه
هی وقت نمیشه
تازه بعد مدت ها یکم سرکار تنها و خلوتم
چون دم عیده کسی نیست
همه رفتن دنبال کارشون
من نشستم تنهها اینجا سرکار :((((((
خوبه حالا هر وقت ناراحتم نوشتن ارومم می کنه
و از طرفی دوست دارم بنویسم بهم حس خوبی میده و
از همه مهمتر اینکه برامون میمونه به صورت یادگاری
از این بیشتر از همه چی خوشم میاد که بمونه برام
سال دیگه این موقع بتونم ببینم
امسال ب چی فکر میکردم دغدغه ام چی بوده و
نسبت به سال قبل چقدر رشد کردم
خلاصه که امسال برام پر اتفاقای جدید و جذاب و غمگین بود و
خیلی تایم نوشتن نداشتم
البته توی دفترمم نوشتم و اگه تونستم میام اینجا هم می نویسم
حس خشم
نفرت
بی انگیزه بودن
سلیطگی
همه چی میریزه رو هم تا بشه اون چیزی که نباید بشه :((((((