بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم

دستبند طلام رو گم کردم

شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۳ 8:41 fafa

دیروز

فوق العاده شلوغ بودم

شب قبلش نتونستم خوب ب خوابم برای همین یکم هم چی رو مخم بود و

نمیدونسم چ کنم

سرکار مدام چشمم می پرید

خسته و داغان و له رفتم به سمت ارایشگاه برای ناخن

یه ناخن خوشگل برای عید زدم و بعدش رفتم برای خونه

ک فقط یکم استراحت کنم

که دیدم لوستری اومده

ششوهرمم هیچ کاری نکرده خونه رو تمیز کنه

سریع جمع و جور کردم همه چی رو

بعدم کمک اقای نصاب کردم جهت نصب لوستر و ....

پذیرایی و این حرفا

بعد از اینکه اونا رفتن

من نشستم و بی حال داشتم وا می رفتم

درحالی که شوشو کلی خوابیده و پرانرژی داشت میومد که من شام میخوام

گشنمه...

پاشدم ماکارونی پختم برای شوشو

و بعدش هم منتظر اماده شدنش شدم

شبش دیگه رو به بیهوشی رو بالش خوابم برده بود

بازنگ گوشی بیدار شدم

و اینقدر کلافه بوم که گریه کردم

تا تونستم خوب بخوابم

پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ 12:6 fafa

هی دلم می خواد بیام بنویسم

هی نمیشه

هی وقت نمیشه

تازه بعد مدت ها یکم سرکار تنها و خلوتم

چون دم عیده کسی نیست

همه رفتن دنبال کارشون

من نشستم تنهها اینجا سرکار :((((((

خوبه حالا هر وقت ناراحتم نوشتن ارومم می کنه

و از طرفی دوست دارم بنویسم بهم حس خوبی میده و

از همه مهمتر اینکه برامون میمونه به صورت یادگاری

از این بیشتر از همه چی خوشم میاد که بمونه برام

سال دیگه این موقع بتونم ببینم

امسال ب چی فکر میکردم دغدغه ام چی بوده و

نسبت به سال قبل چقدر رشد کردم

خلاصه که امسال برام پر اتفاقای جدید و جذاب و غمگین بود و

خیلی تایم نوشتن نداشتم

البته توی دفترمم نوشتم و اگه تونستم میام اینجا هم می نویسم

پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ 11:30 fafa

حس خشم

نفرت

بی انگیزه بودن

سلیطگی

همه چی میریزه رو هم تا بشه اون چیزی که نباید بشه :((((((

پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ 11:19 fafa