|
بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم
|
امروز تو خوابگاه
دوستم داشت میگفت که الان تو اوج جووونس
به جای مهمونی و این ور اونور
مسافرت و گردش
همش تو فکر کاریم و پول و تلاشش
له له میرسم خونه
دوباره بیدار میشم و ....
از تنها بودن خسته شدم
واقعا دلم ی حامی میخاد
این مدت که نبود
اینقدر اتفاقات بد پشت سرهم افتاد
که حتی خودمم فکرش و نمی کردم یهو زندگیم اینقدر زیر و رو بشه
باید بیام بنویسم تا یادم نرفته