بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم

امروز تو خوابگاه

دوستم داشت می‌گفت که الان تو اوج جووونس

به جای مهمونی و این ور اونور

مسافرت و گردش

همش تو فکر کاریم و پول و تلاشش

له له میرسم خونه

دوباره بیدار میشم و ....

از تنها بودن خسته شدم

واقعا دلم ی حامی میخاد

یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲ 8:0 fafa

این مدت که نبود

اینقدر اتفاقات بد پشت سرهم افتاد

که حتی خودمم فکرش و نمی کردم یهو زندگیم اینقدر زیر و رو بشه

باید بیام بنویسم تا یادم نرفته

یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۲ 9:32 fafa