|
بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم
|
دارم از کار رسمی ام جدا میشم و میرم دنبال کار قرار دادی
نمیدونم حماقته یا ن
خیلی ترسیدم ولی باید برم
نباید ی جا بمونم
باید خودمو بکشم بالا
میدونم سخته
ولی میدونم از پسش برمیام
نباید بترسم
نباید
دارم میرم بانک
ب امید خدای مهربونم
تو رو خدا قوی باش دخترم
تا یه جاهایی صبوری میکنم
هی صبر هی صبر
بعد میرسم به نقطه ای که
دیگه نمی خام تحمل کنم
می گم باید جدا شم
توی اون نقطه دیگه بر نمیگردم
هیچ وقت برنمیگردم
کلا نمیرم نمیرم
برم دیگه برگشت در کار نیست
حالا توی ذهنم دارم کات می کنم
ادمی که توی ی سال نتونه تصمیم بگیره که با تو بمونه یا ن
کات کنه
و مدام کات کنه و برگرده
ب درد نمیخوره
یا میخاد میمونه
یا نمی خاد و
میره و
برگشتی نباید در کار باشه
یا من نباید بهش اجازه بدم برگرده