|
بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم
|
قبلا فکر میکردم
وقتی میرم تو رابطه باید همه حرفامو ب طرفم بگم
اگه نگم خیلی بده
باعث سو تفاهم میشه
همیشه راستش و بگم
و فکر میکردم ایناک توی رابطه ان چرا
باهم صادق نیستند
چرا حرفاشونو نمیگن و ....
الان دو شبه میخام ب اقای م بگم
خانوادش چقدر رو مخمن
چقدر فرق دارن خانواده ها
چ حرفایی بهم زدن و ....
ولی هیچی نگفتم
اول اینکه فکر کردم چ کاریه خب خانواده اشن برم چی بگم
دوم اینکه بگمم کاری نمیتونه بکنه نهایت دعوا میشه و عصبی میشه
بیخیال شدم
ولی الان دارم درک میکنم اینایی ک
حرفی نمیزنن وسکوت میکنند رو
دیروز رفتیم سینما برای دیدن مست عشق
با خانواده آقای م
باید همه جزییات رو بنویسم
ببین چقدر اینا با ما متفاوتن
ولی
الان خیلی خستم
برم بیام بتونم مینویسم