|
بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم
|
دلم میخواست به تاریخش بیام و بنویسم ولی خب
یادم رفته بود
این روزا اینقدر درگیر کارای بیمارستان و ...
هستم و بودم
زندگی از دستم در رفته
مدام کاره و کار
میفهمی
وقتی اینقدر شلوغی ک ب طور جنون آمیزی کار میکنی
انگار از یه چیزی سخت دلخوری و میخای پشت کار زیاد قایمش کنی
پ.ن: برگشت بعد از جداییش با یک پیام ساده
بعد یک ماه و خرده ای برگشت
پ.ن 2: منم قبولشش کردم ولی خیلی سردم و خودش هم فهمیده و
همش میگه تو سرد شدی
خب معلومه ک میشم آدم اینقدر بی ثبات
روانی
منو ول کردی
رفتی
دوراتو زدی
برگشتی
الان چی میخای