|
بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم
|
دیروز
فوق العاده شلوغ بودم
شب قبلش نتونستم خوب ب خوابم برای همین یکم هم چی رو مخم بود و
نمیدونسم چ کنم
سرکار مدام چشمم می پرید
خسته و داغان و له رفتم به سمت ارایشگاه برای ناخن
یه ناخن خوشگل برای عید زدم و بعدش رفتم برای خونه
ک فقط یکم استراحت کنم
که دیدم لوستری اومده
ششوهرمم هیچ کاری نکرده خونه رو تمیز کنه
سریع جمع و جور کردم همه چی رو
بعدم کمک اقای نصاب کردم جهت نصب لوستر و ....
پذیرایی و این حرفا
بعد از اینکه اونا رفتن
من نشستم و بی حال داشتم وا می رفتم
درحالی که شوشو کلی خوابیده و پرانرژی داشت میومد که من شام میخوام
گشنمه...
پاشدم ماکارونی پختم برای شوشو
و بعدش هم منتظر اماده شدنش شدم
شبش دیگه رو به بیهوشی رو بالش خوابم برده بود
بازنگ گوشی بیدار شدم
و اینقدر کلافه بوم که گریه کردم
تا تونستم خوب بخوابم