|
بی نام
خاطرات و دست نوشته های یه ذهن مبهم
|
آخر شب که دیگه موقع رسیدن بود
مادرش تعارف کرد ک خانواده ات اومدن تهران
به ما خبر بده دعوتشون کنیم
منم تو تعارف گفتم باشه چشم
یهو برگشت گفت که چیه الکی مهمونی میذارین
اگه بذارین من نمیام و
هنوز زوده و این حرفا و ....
واقعیت خیلی خیلی دلم شکست از برخوردش
ولی کاری ازم برنمی اومد
شبش اومد پیشم
سعی کرد از دلم دربیاره و ....
فرداش رفتیم بیرون که بعدا مینویسم